تنگه چاه کوه
فقط خدا میدونه که با توصیف هر کدوم از این جاذبهها چه لذتی میبرم. ای کاش میتونستم مثل فضای مجازی کلی استیکر قلب و بوس جلو هر کدوم از اسمها بگذارم. چقدر هیجان زدهام که میخوام از چاهکوه شگفتانگیز بنویسم.
جونم براتون بگه که چندیست اصطلاح "ژئوپارک قشم" خیلی پر و بال گرفته. به معنای یک موزه طبیعی که چندین سایت دیدنی رو در خودش جای داده. مثلا دره ستارگان و تنگه چایکوه و سواحل فیتوپلانکتونیه نقرهفام هنگام و لافت و ... همگی بخشهای مختلفی از ژئوپارک قشم هستند.
حدود 70-80 کیلومتر که از شهر فاصله گرفتیم، بعد از روستای چاهکوه، به پارکینگ ماشینها رسیدیم و در یک مسیر خاکی قدم گذاشتیم. حدود پونزده بیست دقیقه پیادهروی کردیم. از مسیری خاکی، بسیار زیبا و آرام. کوههای زیبای سفید رنگی در دوطرفمون بودند که با درختچههای دور از هم رنگی رنگی شده بودند.

نمای پانوراما از مسیر ورودی به تنگه چاهکوه
قرار بود حدود یک ساعت در تنگه توقف داشته باشیم و من با دلِ قرص کمی از گروه و هیاهو فاصله گرفتم و قدمها رو کندتر کردم. از زیبایی و شکوه و آرامش لذت میبردم. از هوای خنک و سکونی که شاهدش بودم. و اینکه میدیدم هر فردی که در حال گذر و حرکته هم در حال حض بردنه. اما یه چیزی کم بود. با موبایلم چهچه زیبای استاد شجریان رو هم جاری کردم و دیگه هیچی کم نبود. همه چی مهیا بود. هوای خنک، چشمهای بسته و نفس عمیق و سکوت و زیبایی و فقط و فقط و فقط حس عشق و دوست داشتنِ هر چیزی که میتونست ارزشش رو داشته باشه.
سیر نمیشدم از اون همه خوشی.
تا اینکه فاصله کوههای اطرافم از هم کم و کمتر شد و به تنگه رسیدم. نفسم از اون همه جذبه به شماره افتاده بود. شکل کوهها به کلی تغییر کرده بود . حتی جنس سنگ تغییر داشت و به نظرم آهکی نبود. سنگ بود. محکم بود و خدای من شاهده که دیواره کوهها پر از چاه بود.

تنگه چاهکوه دنیای شگفت انگیزی داشت. جدای از خنکای هوا که مثل سرداب بود، تمامی مسیر مملو از شکافها و حفرههای ریز و درشتی بود که در وصف نمیگنجد. کمی جلوتر که رفتیم مسیر پاکوب کلا بسته شد و به نظر من بالا رفتن از صخرهها برای عموم کار سادهای نبود. بالاخص که سنگها بسیار صاف و صیقلی و رسوبی بودند.
محلیها و تابلو اطلاعاتی که ابتدای راه نصب شده بود صفت "مقدس" رو برای تنگه استفاده کرده بودند. چون در نواحی گرم جنوب کشور، آب گوهر ارزشمندی محسوب میشود و تنگه هم مکانی برای ذخیره طبیعی آب باران بوده است.
در قسمت ورودی دره، تندیس "سه سر نگهبان" نقش بسته بود. یعنی سنگها طوری تغییر شکل پیدا کرده بودند که به شکل سه تا سر به نظر میرسیدند که نگهبان تنگه هستند. چند قدم جلوتر چهارتا چاه آب بود که قدیمها به دست بومیان ساخته شده بود. کمی جلوتر خط بُرشی روی زمین به چشم خورد که لیدر جان توضیح دادند که این گسل بعد از وقوع یک زلزله نسبتاً بزرگ در قشم ایجاد شده است و یک خط سرتاسری در تنگه ایجاد کرده است. یک فرضیه محلی هم بر این باور بود که این خط در واقع کانالی است که بومیان چاهکوه از طریق آن آب باران را به چاهها منتقل میکردهاند. در واقع نقش مجرای آب را داشته است. عجیبتر آنکه عمر بومیان چاهکوه به 400 سال پیش تخمین زده شده است.

وقت نبود. همش وقت نبود. لعنت به زمان که همیشه کمه. لعنت به وقت که همیشه دیره. دلم میخواست شب توی چاهکوه بمونم. حتی چادر نزنم. یک گوشه توی یکی از اون حفرهها بشینم. تکیه بدم و به سقف آسمون زل بزنم. میگفتن شبها آسمونش پر از ستارهاست. بالای سرم رو که نگاه میکردم انگار که دو لبه کوهها به هم میرسید. دلم میخواست جلوتر برم. تا تهش برم. دونه به دونه شکافها و حفرهها رو ببینم و به همشون دست مریزاد بگم. دلم میخواست راهم رو ادامه بدم و تا جایی برم که هیچ جنبندهای نباشه. هیچ صدایی نباشه. من باشم و شکوه خلقت. دلم میخواست یک شبانهروز همونجا میبودم. دلم دیگه آروم و قرار نداشت که مثل دره ستارگان، مثل ساحل هنگام و مثل خیلی چیزهای دیگه بهش وعده بدم که بعدنا حتما میارمت. دلم الان میخواست. دلم میخواست یک کیف پر از آب و لواشک میداشتم و میرفتم و میرفتم و فقط میرفتم.
نِقّم گرفته بود. من دلم نمیخواست از اونجا خارج بشم. لیدرجان مظلومانه اصرار داشت که باید برگردیم و الان شب میشه. ولی من دلم شب میخواست. دلم آسمون میخواست. دلم ستاره میخواست. دلم زندگیه واقعی میخواست. من دلم چاهکوه میخواست.
در مسیر برگشت سرم رو به شیشه چسبونده بودم. توی دلم آرزو میکردم ایکاش لاستیک ماشین پنچر بشه و یک ساعت همینجا توی بیابونا بمونیم. و من از ماشین دور بشم و روی زمین خدا دراز بکشم و با آسمون واقعی کیف کنم. دلم گرفته بود. یا خسته بودم یا مست بودم از آنچه دیده بودم. هر چی بود میدونستم که حال دلم خوش نیست.
به درگهان رسیدیم و همه برای خرید پیاده شدند. من نرفتم. بازارم نمیومد. هنوز توی دلم داشتم به زمین و زمان لگد میزدم. نمیدونم چقدر خوابیده بودم که لیدرجان بیدارم کرد. خیلی آروم گفت هنوز دلت اونجاست؟ گفتم نمیدونم کجاست. فقط میدونم توی بازار و پاساژ نیست. لابلای جنسهای چینی نیست. توی ماشین وسط میدون نیست. ما الان باید یه جایی روی زمین یا که روی فرش و پلاس دستباف نشسته باشیم و نون و ماست بخوریم. صدای سکوت شب باشه، نهایتش دوتا جیرجیرک با واق واق سگ. یا که صدای یه چیزی که توی علفها حرکت میکنه! ملخی، قورباغهای. نون باشه که بوی خوب میده، بوی تنور بده، ماست واقعی باشه، کره باشه، عسل باشه. حتی نیمرو هم باشه قبوله! چایی آتیشی بخوریم، استکان و نعلبکیهای گل گلی، گل سرخی. آخ آخ... صدای آتیش باشه، عطر آتیش باشه... ما اینجا چیکار میکنیم آخه؟! وسط این همه هیاهو. مگه تهران بازار نیست؟! ببخشید لیدر جان، ولی خوب دلم حق داره بگیره دیگه. خودم هم نمیدونم دلم کجاست، فقط میدونم من اینجا رو دوست ندارم.
گفت گرسنه نیستی؟ نبودم. گفت جیگر دوست داری؟
یعنی من میمیرم برای جیگر. نمیدونم چرا ظرف دو ثانیه لبخندی بر لبانم نقش بست از این گوش تا آن گوش. چشمهام اندازه گردو شده بود و برقش رو خودم هم احساس میکردم. ذوقی کرده بودم که برای خودم هم جای تعجب داشت. الحق که لیدر باتجربهای بود. کلی خوشحال شد و به من خندید. به دونه دونه بچهها زنگ زد و بعد از اینکه مطمئن شد اکثراً غرق در بازارند، با راننده هماهنگ کرد که بمونه تا همه جمع بشن و غیره، در قالب یک گروه کوچولو راهیه جگرکی شدیم. برای اولین بار جگر بز خوردم و حسابی هم کیف کردم.
شاید تاکید بشه که خوردن جگر به صلاح نیست. خوردن جگر بز به صلاح نیست. خوردن جگر بز در جگرکیهای لب جاده به صلاح نیست. خوردن جگر بز ساعت ده شب به صلاح نیست. اما من خوردم. خیلی هم کیف کردم. هیچیم هم نشد. حتی سنگین هم نشدم و شب خواب بد هم ندیدم. با کیف و لبخند خوابم برد و باز هم از زندگی مشعوف بودم. درسته که خیلی به دلم بدهکار بودم، ولی باهام راه میومد طفلکی. به همدیگه شب بخیری گفتیم و عمیق خوابیدیم.

غار خوربس (Kharbes - Khorbas)
روز آخر بود. صبح زود بیدار شدم و دوشی گرفتم و دویدم توی ساحل. هوای خنکی بود و وقتیکه نسیم به گوشهام میخورد خیلی لذت میبردم. نگاه عمیقی به آب انداختم. پر از حس خوب بود. عمیق بود. ساکت بود ولی پر از حرف بود. به همدیگه زل زدیم ولی نمیدونم کدوم یکی لذت بیشتری بردیم. متوجه بودم که نباید کفشهام رو در بیارم. چون شن و ماسه توی پام و لای انگشتها و ناخنها میرفت و تا شب که به خونه تهران میرسیدم و کفشهام رو درمیاوردم حسابی اذیت میشدم. ولی اصلا نتونستم از آب خلیج بگذرم. کمی چشم گردوندم و لیدر جان و دو نفر دیگه رو دیدم که برای عکاسی از طلوع آفتاب توی ساحل بودند. خیالم راحتتر شد. دستی تکان دادم و با سرعت کفشهام رو در آوردم. پاچه شلوار رو بالا زدم و توی آب دویدم. خنکای آب، نسیم اول صبح، ملودیِ آب، طلوع آفتاب، آسمون قرمز، شن و ماسهای که زیر انگشتان پام وول وول میخورد، سکوت ساحل ... هیچی از بهشت کم نداشت. فقط امیدوارم بهشت موتور نداشته باشه که هِی بره و بیاد.
آب کمی موج داشت و تا نزدیک زانوهام بالا اومده بود. نیم ساعتی دویدم و خوندم و بالا و پایین پریدم و توی آب نشستم! –بله! من اینکار رو کردم- و خلاصه کلی کیف کردم. لیدر جان نزدیک اومد و گفت اگه میگفتم توی آب نرو حرف گوش میکردی؟ گفتم نه! گفت مطمئن بودم! پس اگه میتونی تا خونه کفش نپوش. اونجا حسابی پاهات رو بشور و یک جفت جوراب یدک هم دم دست بگذار
صبحانه خوردیم و از زینت خانوم تشکر کردیم و حرکت کردیم. مقصد غار خوربس بود.

غار خوربس جانمان از غارهای عزیز دستکند وطن است. عظمت و ابهّتی داره برای خودش. بسیار مرتفع بود. گفتند ارتفاعش به 20-30 متر هم میرسه. توضیح دادند که قدمت این غار به دوره مادها میرسه. چیزی حدود دو هزار سال پیش. خربس مجموعاً چهار دهنه غار دارد که همگی به ساحل مشرف هستند و البته به همدیگر راه دارند.
گویا این غار نیایشگاه پیروان مهرپرستی بوده است. افسانههای زیادی هم برای این شکوه ساخته شده است ولی هنوز هیچکدام صحه گذاری نشدهاند. با چند تا لیدر از گروههای مختلف آشنا شدم و از همگی معنای کلمه خوربس را پرسیدم، هیچکس نمیدانست – منم هنوز چیزی کشف نکردم و نمیدونم فقط در این حد متوجه شدم که قدمت روستای "خوربیز" تا ساسانیان ردیابی شده است– گویا ارتفاع آب دریا در ابتدا به اندازه دیوارههای امروزیِ غار بوده است که بعدها فروکش کرده است – که تصور و باورش برای من خیلی سخت بود اما صدفهایی که روی برخی دیوارها جا خوش کرده بودند، زندگی دریایی در غار را تایید میکردند- که همان آب دریا باعث ایجاد حفره در کوه شده است. پس در ابتدا دریاکَند بوده و بعدها انسانها به جان کوه افتادهاند و دستکند خلق کردهاند.
گفتم که غار چهار دهنه بزرگ دارد. علاوه بر آن 9 روزنه دارد به ترتیب 6 تا در بالا، دو تا وسط و یکی پایین.

این روزنهها هم همگی به همدیگر راه دارند و درون غار هم پر از تالارها و دهلیزها و طاقچههایی است که احتمالا قدیمها مشعل و چراغ بر روی آن قرار میدادهاند. علاوهبر این روی دیوارها مملو از نقش و نگارهایی است که قطعا با اهداف مختلفی حکاکی شده است.

و در ادامه توضیح دادند که اگر در دشت ویرانههای خربس، رو به شمال بایستیم – که ما نایستادیم، فقط به لیدر زل زده بودیم- آثار ساختمانی قلعه مخروبهاى از سنگ را میبینیم که به دوران صفویه تعلق دارد. احتمال میرود که پس از دوران صفویه، سنگ چینهای آن را بازچینی کرده باشند؛ اما همان بازچینیها هم فروریختهاند.
در روبهروی این قلعه هم به گورستانی باستانی بر میخورید – این رو هم ندیدیم، همونجوری که مبهوت بودیم یه خدابیامرزی گفتیم و فوت کردیم- که گورهاى پیش از اسلام و بعد از اسلام در آن دیده میشود و مشرف به دهانه غارهای خربس است. حالا این غار از آثار انگشت شمار باقی مانده از خربس پررونق است. غاری که از نظر زمینشناسی قدمت زیادی دارد و تردد انسان در آن را به دوران مادها نسبت میدهند. خربس را از نظر نماسازى، شبیه به معبد یا آرامگاه صخرهاى «کلات خورموج» در دامنهی کوه مُند بوشهر میدانند و بسیاری معتقدند که همجوارى این محل با روستای خربیز حکایت از آن دارد که در دوره مادها یک تمدن بزرگ پیشرفته در جزیره وجود داشته است – پیشنهاد میکنم عکسهای خوربس رو هم گوگل کنید و از زیباییهای داخلش بیشتر لذت ببرید-
سفرم تموم شده بود. در راه فرودگاه بودم. رانندهای به اقبالم خورده بود که طفلکی خیلی دلش میخواست حرکت فرهنگی انجام بده و از قشم برای من بگه. ولی تهی بود. تاریخ قشم و فرانسه رو در هم آمیخته بود. خیلی صحبت کرد. از ماهیگیری و اسم بادها و مادربزرگش و فتیر پختن و سد ساسانیان و از همه چی گفت. و من با لبخند و لذت و رضایت از پنجره بیرون رو تماشا میکردم. و در دستانم امانتی بود که گرماش رو احساس میکردم. چقدر دوستش داشتم و برام دلگرمی بود.
پاینده باد قشم عزیزمون- زنده باد ایران نازنینمون
دوستت دارم وطن